خرید بک لینک
کوکب خانم ، دخترخاله ی بابا بود و رفیق صمیمی بی بی ...یه خانم خوش اخلاق و مهربون ...یادمه همیشه از بچگی می رفتیم خونه شون برای عید دیدنی یا مراسمای دیگه...تنها چیزی هم که ازش به یادم مونده ، خنده ها و مهربونی هاش بود و برخورد خوبش...توی یکی دو سال گذشته ، فقط عید ها تونستیم بریم خونه اش...به من می گ

برچسب: نویسنده: نوید شاکری تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 10:36

این روزا جزو بی حس و حال ترین روزهای زندگی من هست هر سال...دو سه روز منتهی به عید رو با یه استرس خاص خودش سپری می کنم همیشه...استرس و نگرانی از لحظه ی تحویل سال که اصلا برام خوشایند نیست...اصلا بقیه رو که با شور و شوق و چهارزانو یا دوزانو  ، میشینن پای سفره ی هفت سین و خیلی مرتب و منظم  و

برچسب: نویسنده: نوید شاکری تاريخ: دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت: 10:36

بعد از شش ماه وقفه ، دوباره کانال «هواخواه» رو راه انداختیم...

یه کانال پر از شعر و ترانه و آهنگ خواهد بود...بهتر از نسخه ی قبلی خواهد بود!!


همین الان تلگرام تون رو باز کنید و این آدرس رو وارد کنید و عضو کانال ما بشید:

Havakhaah@

برچسب: نویسنده: نوید شاکری تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 1:47

چند روزی هست که می خوام بنویسم و حوصله ام نمیشه...پنج شنبه  ی هفته ی قبل امتحان علوم پایه رو دادم و تموم شد رفت پی کارش!و تا یه ماه دیگه در مرحله ی استراحت کامل به سر خواهم برد احتمالا!این روزا هوا خیلی خوبه...خیلی خوب...آدم ، چشم انتظار عیده و دید و بازدید و منتظر برای روزای تکرار نشدنیش...حس

برچسب: نویسنده: نوید شاکری تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 19:12

یک طور مزخرفی دارد می گذرد این روزها...و عجیب تر آنکه دوست دارم همیشه همین طور باشد ، یعنی هیچ وقت این سه چهار روز آخر سال نگذرد و من باشم و خواب و بی خیالی و نبودن درس و کار و مشغله ی درست و حسابی و نشستن پای فوتبال و هرازگاهی رمان خواندن و باز سرک کشیدن به تلگرام و اینستاگرام و ...امشب به علیرضا پ

برچسب: نویسنده: نوید شاکری تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 19:12

آخرین روزهای اسفند است؛از سر شاخ این برهنه ی چنارمرغکیبا ترنمی بیدارمی زند نغمه؛ نیست معلوممآخرین شِکوه از زمستان استیا نخستین ترانه های بهار؟استاد شفیعی کدکنی

برچسب: نویسنده: نوید شاکری تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 19:12

چقدر این غروب های پنج شنبه دلگیره برا من! الان که فکر می کنم می بینم عصر جمعه ی من یک روز زودتر شروع میشه...حتی فکر کنم خود خدا هم عصرای پنج شنبه دلش می گیره! وگرنه این حجم از دلتنگی ، این حجم از غم و این حجم از بی حوصلگی اصلا نمی

برچسب: نویسنده: نوید شاکری تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 7:33

با گریه می نویسم:از خواب با گریه پا شدمدستم هنوزدر گردن بلند توآویخته ست.و عطر گیسوان سیاه توبا لبمآمیخته ستدیدار شد میسر و …با گریه پا شدم. هوشنگ ابتهاج

برچسب: نویسنده: نوید شاکری تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 7:33

جمعه ی ساکت جمعه ی متروکجمعه ی چون کوچه های کهنه ، غم انگیزجمعه ی اندیشه های تنبل بیمارجمعه ی خمیازه های موذی کشدارجمعه ی بی انتظارجمعه ی تسلیمخانه ی خالیخانه ی دلگیرخانه ی دربسته  بر هجوم جوانیخانه ی تاریکی و تصور خورشی

برچسب: نویسنده: نوید شاکری تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 7:33

نزار قبانی رو کلا خیلی دوست دارم...خیلی...به نظرم اصلا یک صفا ، یه سوز ، یه حرارت ، یه عشق خاصی توی شعر هاش وجود داره...یه حس درد  ، یه حس دلتنگی عمیق...که توی کلمات خیلی ساده ریخته شده و روحی درشون دمیده که بعضی وقتا ، عمیقا

برچسب: نویسنده: نوید شاکری تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 7:33

امروز آخرین امتحانم رو هم دادم...دیشب ساعت حدود ۳ خوابیدم و صبح ساعت ۶ بیدار شدم...خیلی خسته بودم ولی امیدم فقط به این بود که بعد از امتحان بگیرم یک دل سیر بخوابم!که هنوز موفق نشدم!این روزا کل برنامه ی خواب و زندگیم به هم ریخته...

برچسب: نویسنده: نوید شاکری تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 7:33

دیشب حدودا ساعتای ۹ بود که رفتم بالای پشت بوم و به عادت بعضی شبا ، توی تاریکی و سکوت و سرما ، رو به شهر ایستادم و رفتم توی فکر ، همون فکرای همیشگی ...توی همون حال و هوا ، که داغون بودم از یه سری اتفاقا ، یه متن هم برای پست اینستاگ

برچسب: نویسنده: نوید شاکری تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 7:33

جمعه صبح تصمیم گرفتیم که راه بیافتیم و بیایم خونه...بابا از ۱۴۱ وضعیت آب و هوا رو سوال کرد و فهمیدیم جاده ی تربت به مشهد مسدوده...ولی با این وجود راه افتادیم...چون اگه می موندیم شرایط قطعا بدتر و سردتر می شد...خلاصه راه افتادیم و

برچسب: نویسنده: نوید شاکری تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 7:33

امروز ، با خودم گفتم بشینم و وبلاگ هایی که باهاشون لینک هستم رو یه نگاه بندازم ببینم کدوماشون هنوز پابرجان تا نگهشون دارم و کدوماشون حذف شدن تا از بین لینک هام حذفشون کنم...یه نگاه انداختم ...عیسی ، اولین وبلاگی که باهاش لینک شده

برچسب: نویسنده: نوید شاکری تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 7:33

امروز رفتیم یه اداره ای برای یه کاری...با رییسش کار داشتیم...دیروز هم رفته بودیم...جالبه که امروز هم مثل دیروز تشریف نداشتند!رفته بودند بازدید از نهاد های مربوطه!نمی دونم اگه کسی توی این ایام دهه فجر اگه با مسؤولای اداره جات کار ض

برچسب: نویسنده: نوید شاکری تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 7:33

پنج شنبه ، می خواستیم برویم اداره که نرفتیم!حوصله یمان نبود!تصمیم بر این شد که هفته ی بعد برویم!جمعه هم که می خواستیم برویم تظاهرات که یکهو دیدیم ساعت دوازده ظهر شده است و ما هنوز در خواب ملوکانه مشغول سیر و سیاحتیم!عصر هم که کمی

برچسب: نویسنده: نوید شاکری تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 7:33

امشب به دستور پدر گرامی و البته از روی جبر ، مجاب شدیم که برای امر خطیر و لازم الاجرای صله ی رحم به منزل اخوی پدر آوارشویم . این دستور ابتدا با مخالفت اولیه و شدید اللحن بنده ، که ذهناً و قلباً  به واسطه ی شکست تیم محبوبم رنج

برچسب: نویسنده: نوید شاکری تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 7:33

امشب بارون شروع کرد به باریدن...خوب هم بارید...ساعتای یه ربع به یازده به سرم زد که برم بیرون و دور پارک یه دوری بزنم و برگردم...لباس پوشیدم و گوشی و هدفون رو برداشتم و زدم بیرون...قبل این که برم بیرون ، مامان گفت چتر با خودت بردار

برچسب: نویسنده: نوید شاکری تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 7:33

 چند وقت میخواستم بنویسم و نمی شد ، الان دیگه فکر کنم بشه...یه قدرتی که خیلی وقته پیدا کردم و به شدت داره کار دستم میده ، اینه که خیلی شیک و مجلسی می تونم بعضیا رو از خودم ناراحت کنم ! و این خیلی بده! مدت زیادی هم نیست که این

برچسب: نویسنده: نوید شاکری تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 7:33

متن آهنگ دوستت دارم از لارا فابیان واقعا زیباست...:قبول ، وجود داشتراه های دیگری برای جدا شدناندک عشق باقی ماندهشاید می توانست کمکمان کنمدر این سکوت تلختصمیم گرفتم ببخشمتخطایی که به خاطر زیادی عشق از ما سر می زندقبول ، آن دخترک در

برچسب: نویسنده: نوید شاکری تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 7:33

دو سه روز قبل تولد یکی از افرادی بود که خیلی از شخصیت و منشش خوشم میاد...اوایل ، حدود چند سال قبل که دوره ی راهنمایی بودم ، به خاطر برخی حرف های اطرافیان و دور و بری ها ، زیاد ازش خوشم نمیومد و دل خوشی ازش نداشتم ولی الان که بزرگ

برچسب: نویسنده: نوید شاکری تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 7:33

صفحه بندی